|
گناهان و اعترافات جهنمی ها
|
سلام.................................................................................. .......................................................................................... سلااااام.............................................................................. چی بگیم خب؟؟!!!................................. آهان.......قرار بود چی بگیم.................؟؟؟!!! خب میریم سر اصل مطلب: نارسیسا جون ما رو دعوت کرده بود تا نفری سه تا از برسامون رو بگیم................................................................................ یوهاهاهاهاها............... یوهاهاهاهاهاهاهاها.........................هاهاهاهاها................. خیلی بی نمک یود نه؟؟؟........................خب دیگه همیشه که نمیتونیم نمک دون باشیم(نه که حالا همیشه خیلی بانمکیم...... ........؟؟؟ میخوایم یه کم چرند پرند بپرونیم: چرند......بپر.......پرند......بپر......چرند.......بپر......پرند......بپر....... ....ببخشید....ما امروز حسابی قاتی کردیم.............................. خودمون هم نمیدونیم چی داریم میگیم.......................... فکر میکنیم سرمون به جایی خورده....................... حالا شما قبل از این که بقیه ی آپ رو بخونین......پاشین........... سرتون رو بزنین به دیوار...بعد بشینین و با ما همراه بشین........ ....نه..... اصلا اگه دوست دارین وایسین..........هر طور راحتین.. ...مهم اینه که سرتون رو به جایی بزنین.................................. ........................................................................................... اصلا چرا از ما میپرسین؟؟!!!......به ما چه؟؟!!......به شما چه؟؟! .........به اونا چه؟؟!!!.....هر دلتون میخواد بکنین........................ .....من نازی رو طلاق نمیدم........ حالا رسیدیم سر اصل مطلب:من نازی رو طلاق نمیدممممممم.. ............................................................................................ شقایق:................................................................................ ۱. از فضاهای بسته بدون پنجره مثل آسانسور یه وقتی۶سالم بود رفتم تو اتاقم بازی کنم در اتاق هم قفل کردم بعد از یه ساعت اومدم از اتاق بیام بیرون. اومدم در رو باز کنم دیدم هر کار میکنم در باز نمیشه بعد یه جیغ بلند کشیدم ۲. میترسم که یه دفعه بمیرم: برای خودم هم عجیبه ولی دوست دارم دو سه روز قبل از مرگم خبردار بشم که دارم میمیرم. از همه خداحافظی کنم و دوست دارم کارهایی رو که میخوام انجام بدم..................................... پس از الان باهام خداحافظی کنین شاید دو سه روز دیگه مردم ۳. میترسم یه روز بفهمم یه اتفاق خیلی بدی داره می افته ولی من نتونم هیچ کاری انجام بدم. تا حالا این اتفاق برام چند بار افتاده رها:...................................................................................... ۱. عنکبوت: من از هیچ جاندار دیگه ای نمیترسم. از پرنده ها و بی آزارترین حیون ها گرفته.......................تا موش و مار و تمساح و ...... ولی از عنکبوت خیلی خیلی خیلی میترسم. حالا چه نیم میلی متری باشه چه یه متری. آخه وقتی بچه بودم به طور اتفاقی یه فیلم دیدم که توش عنکبوت های خیلی چندش آور می رفتن و آدم ها رو میکشتن. ۲. سرسره: یه شب وقتی۷سالم بود و تازه یکی دو هفته از شروع مدرسه ها گذشته بود و من حسابی ذوق و شوق مدرسه داشتم یه لباس قرمز که تازه خریدم بودم پوشیدم و با مامان و بابام رفتیم طرف پارک. زمینهای پارکه هم ریگ ریگ بود. وقتی از سرسره بالا رفتم برگشتم و با تاکید زیاد به پشت سریم گفتم که وایسه من برسم پایین بعد بیاد. اونم گفت باشه منم سر خوردم پایین. هنوز تازه حرکت کرده بودک که اون با سرعت زیاد پشت سرم اومد و پاش گیر کرد به پهلوم منم از اون بالا با سر اومدم پایین. مامانم دوئید طرفم منم یه کم گریه کردم ولی بعد خوب شدم و موضوع تموم شد. بعد که رفتیم پیش بابام مامانم موضوع رو تعریف کرد و همه خوشحال بودیم که همه چیز به خوبی گذشته. وقتی اومدم سرمو بخارونم یه چیزهای نرم خیس تو سرم احساس کردم. دستمو که اوردم بیرون دیدم همینطور داره ازدستم خون میچکه. به مامانم گفتم و با تمام سرعت به درمانگاه رفتیم. یه شکاف عمیق ۱۰ سانتی توی سرم بود که بعدم ۱۵ تا بخیه خورد. ۳. میترسم از خانواده ترد بشم: میترسم یه روز یه کاری بکنم که خانوادم منو کنار بذارن و دیگه دوستم نداشته باشن. میدونم که هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته ولی بازم خیلی میترسم......................................... ......................................................................................... .......................................................................................... حتما از دستمون ذله شدین که این همه نقطه میذاریم ............................................................................................ نه؟؟؟!!................................................................................ حالا این هم برای اختتامیه:........................................................................................... .................................................................................................................................... ...............................................................فعلا باییییییی پ.ن. : رها: من برگشتممممممممم.........هورااااا....... شقایق: کوفت!!!.........این همه برات LOVE ترکوندم...یه ذره احساسات خرج کن!!! رها: عشق منیییی......... یه ذره دوستم داشته باش......
).............................................................................![]()
مامان و بابام و آبجیم اومدن. اونا هم هر کار کردن نتونستن در رد باز کنن بعد مجبور شدن در رد بشکونن منم خیلی ترسیده بودم
از اون موقع به بعد دیگه نمیتونم توی فضاهای بسته بمونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در Tue 10 Apr 2007ساعت 7:45 PM توسط shaghayegh-raha |